شناخت مسیر

شناخت مسیر

آغری داغ آرارات

کوهنوردی در ترکیه

 

 

 

                                                   

                                                              

 

نگاهی گذرا به نقشه تو پوگرافیک ترکیه نشان می‌دهد که ترکیه کشوری کوهستانی است و این کوهستانها از چهار جهت شبه جزیره آناتولی را محاصره کرده‌اند. ترکیه که بخشی از رشته‌کوههای آلپ هیمالیا به شمار می‌آید مناطق کوهستانی متعددی با چینه‌بندی و شکل زمین‌شناختی متفاوت دارد. کوهها و جنگلهای با شکوه ترکیه اغلب توسعه نیافته هستند و در واقع منطقه حفاظت شده‌ای برای حیات وحش ،گیاهان و منابع متنوع طبیعی محسوب می‌شوند. دو نمونه از معروفترین کوههای این کشور یعنی کوه ارجیس در قیصریه (در مرکز آناتولی با ارتفاع 3917 متر) و کوه آرارات (در شرق با ارتفاع 3932 متر) ، هر دو آتشفشانهای خاموش هستند.دیگر رشته کوههای معروف عبارتند از ریزه کاچکار در شرق منطقه دریای سیاه با ارتفاع 3932 متر ، نقده آلاداغ در مرکز رشته‌کوههای توروس با اتفاع 3756 متر ، کوههای جیلو – سات در نزدیکی حاکاری در شرق رشته کوههای توروس با ارتفاع 4136 متر . طبیعت کوهستانی ترکیه، روند تکامل فرهنگی کشور را متاثر از خود ساخته است. قرنها چنین بوده که ایلات و عشایر به طور سالانه با فرا رسیدن فصل تابستان به  مراتع مناطق مرتفع  کوچ کرده‌اند. این مراتع و  چراگاههای کوهستانی که "یایلا" نام دارند، هنوز هم نشان دهنده  پیوند مستحکم  مردم  ترکیه  با فرهنگ  سنتی‌شان  است. ترکیه  برای علاقه‌مندان به جغرافیای  کوهستان، دنیایی پر از  اکتشافات  است.  یخچالهای  طبیعی،  آتشفشانها  و   چین های   زمین  شناختی شگفت‌انگیز همچون  کارست  موضوعات  جالبی  برای  تحقیق  محققان  و  دانشجویان زمین‌شناسی خواهد بود. کوههای صعب‌العبور شرق، جنوب و مرکزی ترکیه تجربه جالب و فرصت مناسبی برای علاقه‌مندان ورزشهای میدانی پدید ‌آورده است .

 

کوه آرارات

 

کوه آرارات در مرز مشترک ایران و ترکیه، یک آتشفشان خاموش است و در طول سال پوشیده از یخ و برف می باشد. ارتفاع کوه آرارات به 5137 متر می‌رسد. در کتاب عهد عتیق آمده است که کشتی  حضرت نوح پس از طوفان بر کوه آرارات نشست. در جنوب غربی آرارات، کوه کوچک آغری (آرارات کوچک) قرار دارد که ارتفاع آن به 3896 متر می‌رسد.

بینابین این دو کوه، فلات "سرداربولاق" از جنس گدازه‌های آتشفشانی با ارتفاع 2600 متر قرار دارد که موجب افزایش انگیزه شما از دیدن و صعود این رشته کوه خواهد شد. صعود از کوه شگفت‌آور  و  زیبای آغری  (آرارات) تجربه دشوار و البته رضایت آوری برای شما خواهد بود.

هوای آرارات در فصل تابستان، آفتابی، گرم و خشک است. ولی در فصل بهار و زمستان، دارای هوای سردی است. کوهنوردان  در  هنگام صعود  ممکن  است با بوران، کولاک و  هوای  ناپایدار  مواجه ‌شوند. ماههای  ژوییه، اوت  و  سپتامبر ماههایی هستند که اکثر کوهنوردان جهان به این منطقه هجوم می‌آورند و در واقع کوهنوردی  در این فصل  لذت‌آورترین کار است. علیرغم  هوای صاف  و  آفتابی در این ماهها، اقلیم  منطقه  در  ارتفاع  بالاتر  از 3000 متر،  اقلیم  خاص  مناطق کوهستانی  بسیار  مرتفع است. جبهه جنوبی کوه، ایمن‌ترین و  آسانترین مسیر صعود به قله است که بهترین راهها و مواصلات ارتباطی و امنیتی را داراست . صعود به  قله آرارات بصورت تنها  و بدون  راهنما هیچگاه  توصیه نمی‌گردد.

 

مسیر رسیدن به آرارات

 

در بین  دو جبهه  جنوبی و  غربی آرارات  و  قبل  از رسیدن به  ایران، بزرگراه  بین‌المللی  و  ترانزیت  ترابزون – ارزروم – تهران  قرار  گرفته که  دارای  جاده آسفالت بسیار خوبی  است. دوئوبایزیت  در  فاصله  270 کیلومتری ارزروم  و ایغدیر که در عین حال دو شهر نزدیک به هم نیز هستند و در این مسیر واقع شده اند کمترین فاصله را  با کوه  آرارات  دارند. قطار، اتوبوس  و  هواپیما  به صورت روزانه مسافران را از ارزروم به آنکارا می‌برند.

 

جاذبه‌های طبیعی

 

مناطق اطراف آغری (آرارات)، زیبائی طبیعی خود را همچنان حفظ کرده‌ و  بو میان این منطقه کماکان سبک زندگی  سنتی خود  را  دنبال  می‌کنند.در این  منطقه   مردم   در  فصل  تابستان برای   یافتن  علفزارهای   تازه ،  گله‌های  گوسفندان ، بزها   و  اسبهای خود  به مناطق  ییلاقی  تابستانی  می برند. زنان روستایی  هم به شغل فرش بافی  و  گلیم بافی  با   طرحهای کهن  و  دیرینه اشتغال دارند.  روستای اورتولو به سبب همین صنایع دستی زیبا، مرکزیت و شهرت زیادی را پیدا کرده است. کاخ عشاق پاشا، قلعه‌ای افسانه‌ای  به جا مانده از قرن هفدهم و چاله‌ آتشفشانی قرار گرفته در نزدیکی مرز ایران از جمله دیگر جاذبه‌های توریستی این منطقه به شمار میآید.

کوه آرارات ( به ترکی: Ağrı Dağı به ارمنی: «Արարատ»، به‌ کردی: Çiyayê Ararat و یا Çiyayê Agirî) کوهی است واقع در گوشهٔ شمال شرقی کشور ترکیه در مرز ایران، آذربایجان و ارمنستان. آرارات دارای دو قلهٔ آتشفشانی است: آرارات بزرگ (۵٬۱۳۷ متر) و آرارات کوچک (۳٬۹۱۴ متر).

در کتاب آفرینش در عهد عتیق انجیل از آرارات به عنوان محل به خاک نشستن کشتی نوح پس از طوفان ذکر شده‌است. نخروط کوچتر این کوهستان، معروف به آرارات کوچک یا ماسیس ۳٬۸۹۶ متر بلندا دارد و در جنوب شرقی قله اصلی واقع شده‌است. فلات میان دو قله پوشیده از گدازه‌ها و سنگ‌ها آتشفشانی است.

در ژوئیه ۱۸۴۰ زمین‌لرزه بزرگی در پیرامون دره آخوره در دامنه شمال شرقی آرارات رخ داد.

هیچ انفجاری در قلهٔ این آتشفشان‌ها گزارش نشده ولی احتمال اینکه در خلال ده‌هزار سال گذشته انفجاری بر روی آن رخ داده باشد زیاد است.

 

 

                         

 

و اما ما و صعود دوباره به آغري داغ

سلام به نام پاك سلام

 

با پيشنهاد دوستان بر اين شديم برنامه  صعود قله آرارات را به صورت عمومي از ميان علاقمندان و عزیزانی كه از آمادگي مطلوب برخوردار مي باشند اجرا نماييم، كه به لحاظ حساسيت منطقه، دولت و پليس ترکیه انجام امورات صعود اعم از بيمه، مجوز، امداد منطقه، راهنما، هزینه زباله و  ديپلم صعود و...را از طريق شركتي رسمي در كشور تركيه پيگيري نماييم. تا مشكلي در روند صعود پيش نياييد. چرا که متاً سفانه به تازگی شرکتهای مختلفی دست به اعزام گروهها می زنند که اگر چه مبالغ دریافتی قدری پایین است ولی در طول برنامه به عناوین مختلف موجباب بی احترامی همنوردان  را پیش آورده آنها را سرکیسه می کنند. و از طرفی اقدام به ثبت نام تعداد زیادی کرده که علیرغم خطرآفرین بودن این کار، متاسفانه برای عده ای زیاد مجوز اخذ نمی کنند و این موضوع تا موقعه ای که اتفاقی نیفتاده هیچ اشکالی ندارد و لی کافی است خدای ناکرده اتفاقی بیفتد و پای ژاندارم به میان بیاید که آن موقع مشکلات عدیده ای گریبان گیر تیم ها می شود.  

 

و اما انگيزه اي كه بیشتر  مرا تشویق کرد خود در این صعود شركت نموده، سرپرستي برنامه را عهده دار شوم موضوعي بود كه در اين چند ساله می شود گفت مثل خوره به جانم افتاده بود و دنبال راهی بودم برای شناخت کامل آن و چیزی نبود جز  شنیده هایی از زبان عده های کوه نورد در خصوص گروهی فعال در سطح شهر که حتماً هم همشهريان خوب شنيده يا خواندندكه:
 عده اي پيرمرد دل جوان بي ادعا و فارغ از هاي و هوي و بوق كرنا كوله بردوش، سر از تركيه در آورده نفس گرمشان را بر بلنداي
"آرارات" رساندند، و باز زمان زیادی نگذشت كه آوازه شان از قله سرد روسيه" البروس" به گوش رسيد همان قله اي كه جوان ها  از سرمايش و سختي راه ناله مي كردند.

 و همه ي اينها در حالي بود كه در هر صعود ركورد سني قابل توجه اي از خود بر جاي نهادند و ما بي خبر يا حداقل بي تفاوت از كنار آن گذشتيم، و در زندگی شهریمان غرق شدیم و با نگاهی اجمال می شود دریافت، خيلي كم سن و سال تر از اين دل زنده ها: خيلي وقت است اَلَك جواني، نشاط و حتي سلامت را آويزان كرده اند و فقط هنرشان شده انتخاب بهترين دكترها و متر صد پله هاي مطب ها بدنبال قرص و دارو مبارزه با چربی خون و ... هزاران دردی که دارویش فقط و فقط روزی چند دقیقه راهپیمایی است.

باز اين در حالي است كه دولت مردان ما مبالغ كلاني هزينه مي كنند تا بلكه بتوانند محاری حداقل داشته باشند بر اژدهاي اعتياد تا این همه  جوانان ما را به كام خود نكشد.

 

بدون اينكه فكر كنند صحبت و یا ساخت چند برنامه چند دقيقه اي با اين دل زندها چقدر می تواند ماًثر واقع شود و  دیگر اين همه سريال هاي آبگوشتي و ننه من غريب به خورد این ملت عزیز ندهیم، چه خوب مي شود روزي دوربين مستند سازان ما به سراغ كساني برود كه هر روز گام در كوههاي اطراف مي كشند و شهر هنوز زير لحاف سنگين خواب خفته كه سالم و با دست پر باز مي گردند، بدون ادعا و طلب چیزی از کسی فقط به عشق این تن سالم که بهترین ارمغان زیست آنها است، که اگر با آنها همراه شدی هدیه آنها به تو جدای درس و نشاط در زندگی و خنده بر غم ها، می توانی از نرم آهنگ گام هایشان به روی ماسه ها، نغمه هاي آتشين زندگی را شنید به جان نشاند و دراین زمانه آهن و دود بكار بست.

 نمي خواستم اين بار چيزي بنويسم، چون از آرارت در سال قبل نوشته بودم و آزرده می شدم که بگویند كه اي بابا كار اين هم همه اش شده تكرار مكررات و بازگويي قصه هاي تكراري مثل داستانهاي كودكان كه مثل يه صفحه بزرگ مدام تكرا مي شه بدون هيچ مثمايي.  ولي باور بداريد اين كوه و دشت و دَمن هر بارش دنيايي است ستودني، بسان دانشگاهي پُر رمز و راز كه اون رو آدماش رنگ و جلاي تازه مي بخشن. و به لحضه لحضه اش حياطي تازه می دمن که بواقع نمی شه  بي خيال از کنار اون  گذشت و ننوشت تا شاید از این طریق بتوان حق مطلب را ادا و تعدادی عاشق دلباخته را معرفی کرد.  اين شد كه گفتم بگذار اين بار بدون زمان تاريخ و معادلات ریاضی از این سفر  بنويسم و ياد عزيزاني را زنده كنم كه تا هستم ياد دقايق خوش با آنها بودن را فراموش نکرده، باشد درسهای این سفر چند روزه را بتوانم در زندگی بکار برم و در صعودها درس بگیرم.

 

اینا بود انگیزه ای نگارش این سفر نامه كه امید بدل نشیند.

 

 شب، شبي است از آن شبهای خُنک زنجان است که ابرهاي طارم  بالای شهر چون لحافی سفید جا خوش كردند، كه بزرگان وقتي این "دومان" ميهمان شهر مي شه آه راحتي مي كشند، كه آخ امشب يه خواب راحت داريم. و تازه پاره ای اوقات اين هوا باعث می شود در گرما گرم مرداد به البسه گرم پناه برد.

شب به نیمه نرسیده که سو سوي چشمهايمان آن سوي ميدان را مي كاود تا خودروی  اسكانياي فيروزه اي كه وعده داده بودند و بليطش را دوستان از تهران زحمت كشيده بودند وارد شهر شود. و اما آن سوي ميدان مردم به كار جشن شادي و بستن عهد جوان ها مي باشند که بوي معطر برنج طارم هوش از سر  مي برد و جوان ها ي تيم كه با حسرت بيشتر ورانداز مي كنند ماشين غرق گل را كه به انتظار جلو عمارت مجلل ايستاده تا چرخ زندگي جوانهاي تازه به دوران رسيده را به حركت در آورد به پاكي و خوش يُمني گل هاي سپيد.

با اينكه چندي سالي است در اين ديارمي زيم و برنامه های متعددی با دوستان اجرا کردم ولي  تعدادي از چهره دوستان با كوله هاي سنگين برایم  غريب است، همگی در حال چاق سلامتي و خداحافظی هستند و گاهی دزدکی همسر  يا دختري خودرا به من رسانده سفارش سفر كرده خود را مي كند.

با رسیدن خودرو اسکانیا با راننده اي مودب بارها به صندوق زده شده راننده از ما خواهش مي كند تعدادي از دوستان در آن سوي شهر سوار شوند تا بتواند مسافرین خود را پياده كند.انگار بدرقه كنندگان زیاد هم بی میل این موضوع نیستند و جلوتر از ما راه می افتند، و عاقبت از چاله چوله هاي شهر گذر كرده و باز چشمهای بعضی ها پشت شیشه و آغاز دلتنگی برای دیدار مجدد که این امر در میان جوانان تیم مشهود تر و ای شاید حاصل کار نم اشکی باشد که می چکد و از روي خجالت سریع با دست پاک می شود.

  بزرگراه تازه تاًسیس شده ما را به سوی میانه و بعد تبریز که راهی کم خطر نسبت به مسیرهای قبلی است، سریع تر از سابق ما را راهی شمال غربی کشور می  سازد همان جای که معروف به کله گربه است، از ميان شب پهن و دراز گذر می کنیم،  برای کسب تجربه ای نو با دوستان جدید همنوردان این برنامه از زنجان هفت نفر، نهاوند دو نفر كه قرار است دو نفر ديگر فردا ملحق شوند، تكاب يك نفر جوان پر شر و شور، سقز يك نفر  كه ديگر غريبه نيست، سنندج يك نفر. كه اميد است با اين تنوع فرهنگي بتوان روزگار خوشي رقم زد. بزودي پِلك خيلي ها میهمان خوابی سنگين شده زوزه خودرو سمفوني دلنشینی برایشان مي نوازد، و اما عده اي ديگر که نمی خواهند حتی لحضه ای را از دست بدهند، بكار نقل و حدس وقايع در پيش رو و گاهی سوالی از روی کنجکاوی و یاداشتکی بر دفتر همراه، و خودرو که بی وقفه دل شب را می شکافد، بین راه توقفی داریم به قصد صرف شام که فقط نهاوندی ها که از راه دراز آمده اند چیزی به نیش کشیده، دل گرسنه را ساکت می کنند.

 تابلو تبریز 5 کیلومتریعنی باید هیوا از دیار سقز نیز به ما ملحق شود تا بدین ترتیب نفرات ما تکمیل شود، و بماند نگرانی آن دو نفر دوستی که مشکل پاسپورت داشته اند و  قرار است فردا به ما ملحق شوند.

 آنقدر شب را تحمل کردیم و پلک مالیدیم تا صلات صبح با خورشید خانم نازش از لابلای  گلهاي آفتابگردان به ما خنده زد و ارغوان شکفت و باز گلها خجولانه چهره در هم کشیدند و سر به زير افكندند. دشت ماکو فلاتی حاصل خیز است که کشاورزی در آن رونق عمده دارد. از این پهن دشت که بالا می روی، چشمانت  به جمال زيبايي خواهر خوانده دماوند روشن می شود كه با رداي سپيد درتن به عروس خوش قد و قامتي مي ماند كه به دشت فخر مي فروشد. و تو را می خواند که مشتاقانه آمده ای تا دست  بر فرق این سفید پوش مقدس دست بکشی و بهره گرفته باز گردی.  حدود  هفت ساعت است که در اتوبوس هستم تا بالاخرهر وارد یکی از کهن شهرهای ایران ماکو سرزمين صخره هاي خاموش و سترگ با مردمی خون گرم مي شویم.  راننده خوش برخورد موافقت می کند پس از پیاده کردن مسافرانش ما را تا مرز بازرگان که حدود 25 کیلومتر است برساند.

وجود دوستان خوب و چون گل هیات ماکو همچنین محبت بيدريغ دوست خوب آقای احمد محمودی را هرگز فراموش نخواهيم كرد كه در اين چند روزه زحمت زيادي متحمل شدند و حال ما را با گشاده رویی پذیرا شده راهی آن سوی مرز مي كنند. کار واریز خروجی به مبلغ هر نفر هفت هزار تومان همچنین مراحل قانونی عبور از مرز به لطف دوستان خیلی سریع انجام شده وارد خاک ترکیه می شویم،که با حضور مسئول شرکت تحت قرار داد به راحتی از مراحل قانوني گذشته سوار بر خودروهاي مرتب آماده شده با طی حدود 45 کیلومتر راهي " دوغو بايزيد" مي شويم و هتل آرارات که سالها است میزبان مشتاقان آرارات یا همان آغری داغ است بوده با امکاناتی معمولی و مستعمل که قیمت مناسب آن باعث شده مسافران زیادی از آن استفاده کنند. نوشیدن یک چای کمر باریک ما را آماده تحویل اطاق ها می کند.    

کار اعزام تیم و کنترل اخذ مجوزهای قانونی و تتمه خرید در این روز انجام می شودکه در کنار آن می شود  در شهر کوچک گشتی زد خرید مختصری انجام داد، تا باز شب شود و نغمه های جانانه و دلنشین  منزوی، آپرا و حاج فتح ا... از دل برآید و بر دل نشیند و این سفر را برای ما جاودانه سازد. آنچنان می خواند که دیگر ایرانیان و خارجی های ساکن هتل را بدور خود می کشاندو او که انگار بر کشتی کهنه ای روی امواج سوار است با سکانی به رنگ های می برد و با رویایی دل انگیز باز می گرداند، چه بدل می نشیند وقتی در وصف " داغ و دومان" می خواند.  

 

نسیم خوش خبر!  از نور چشم من چه خبر؟

همیشه در سفر! از بوی پیرهن چه خبر؟

تو پیکی و همه پیغام عاشقان داری

 

 فتح ا... روی موج دل ها روان است و گجله لر را از ته قلب می خواند، به اوج قله ها می کشاند، و هردم نیم نگاهي به عکس کهنه آرارات می اندازد. راهنمای سال قبل"محمد" که می آید انگار گمشده اش را یافته عاشقانه هم را می بوسند و او که " افندی خوش گلدیز"

 

باز آمدم ای یار دیرین آمدم

 

یارای دل کندمان نیست فقط شور صعود است که ما را می کشاند که باید رفت بر ای صعود فردا به شوق دیدار آن دیار افسانه ای آرارات.

صبح زود از اون روزهای قشنگ که خیلی ها له له می زنند برای دیدارش تا کامی از او بستانند، گروه مسن ها وظیفه شناس تر از همه آماده اند تا بلکه جوان ها بیاموزند وقت شناسی را، دو نفر از دوستان جدید که منتظرشان بودیم از راه می رسند ما را شادمان می کنند تا بدین ترتیب گروه ما کامل شود. پس از گذر از میان سنگ فرش های شهر در خواب 13 کیلومتری به سوی مرز ایران رفته به سمت سمت شمال می پیچیم تا پس از گذر از دو روستا که کرد نشین می باشند، و بر اثر مبارزاتشان با دولت مرکزی مطابق معمول مورد بی مهری قرار گرفته فاقد امکانات حداقل زندگی می باشند، با تفاوتی فاحش نسبت به روستا های سمت آنکارا و داخل کشور. در انتهای جاده بد فر م خاکی که ساعتی زمان می برد از ماشین پیاده شده بارهای از قبل آماده را تحویل می دهیم.

کوله ها بردوش از زندگی شهری دل می کنیم، آرارات سفید در بالا و سبز در دامن ما را می خواند. بزرگمان در جلو ( حاج فتح ا...) با آنچنان نگاهی به قله سپید پوش می نگرد تو گویی عاشقی معشوقش را یافته. موجی از نگرانی درون چشمانش به چشم می خورد:

 

 آیا می توانم دگر باره پا بر قله بگذارم؟

 

 آیا باز می توانم به یاد قیل و قال کودکی بر قله آواز بخوانم؟

 

چند کودک با وسیله ای به نام "سو پات داشی" (مثل آب پرت کردن) برای پرتاب سنگ جلو می آیند و ما که نا خداگاه او را نزد فتح ا... می رانیم. و او که هنوز در بند، بند وجودش  شر وشور جوانی موج می زند، مشتاقانه آنها را به خود می خواند و گوشش بدهکار توضیحات پسر بچه ها نیست  و در زمین بدنبال سنگ مناسب می گردد. و در حالی که در حال توضیح دادن است  با چنان شوری درکپه وسیله سنگ می گذارد و پرتاب می کند که همه را به وجد می آورد و ترس بچه ها را فروکش می کند.

با چنان آب و تابی از کودکیش داد سخن می دهد انگار در زمان  حال  است. آرام و سبكبال در حالي كه خنده نرمي به علامت پيروزي روي چهره گندم گونش نقش بسته، رو  به سوی قله خاموش كوله بردوش تن به شيب می دهد.

 

به جستجوی تو، از شب گذشته، آمده ام

 هزار بادیه را، در نوشته آمده ام

قدم قدم، همه نام تو را، به ناخن و خون

به ساقه های درختان نوشته آمده ام

به بویه بر و بوم همیشه آبادت

ز هفت خوان خرابه گذشته آمده ام

 

از لحضه اي كه به عنوان جلو دار انتخاب شد، موج نگراني در ميان همنوردانش هويدا شد و اينكه "بيچاره شديم فتح ا... افتاد جلو بيزه اولدوراجاخ"  براي ديگران اين عبارات تا دقايقي غريب و باورش سخت بود. ولي وقتي در کوران صعود زير شيب  تند از پی جواني قبراق و  سرحالی كه به تازگي از اردو هاي تيم ملي برگشته طی طریق می کردم، دريافتم این جوان مرد مسن چه مي كند با گامهاي استوارش بواقع كسي را ياراي هم پا شدن با قدمهايش نيست و جوان تر ها در این رویا که الان می ایستد و یا دقایقی بعد. ولي او مي رود بي وقفه و يك روند و این تازه بخشی از کار است. می رود. می خواند. هاي هاي مي كند و همه را به وجد مي آورد.  با ديدن گلهاي وحشي از خود بي خود شده احساسي مي شود. اين دل زنده ها در جوان تر ها شور زندگي تزریق می کند.

كمپ يك يا همان ياشيل كمپ در دشتي سبز آرميده، آماده ميزباني قدوم خسته همنوردان دشت سبز بزودي به شهركي كوچك تبديل مي شود از ايران و ايراني با تعدادي اندك خارجي كه گويا خُلق و خوي ايراني ها به مزاقشان خوش نيامده اعتراض كردند كه كنار ماچادر نزنيد. كه گوش كسي بده كار نبود، هيچ با سر دادن سرود اي ايران بار دگر ايراني غرور و بزرگي ايران را به رخ مي كشند، كه ما داراي فرهنگي كهن هستيم و به کسی اجازه نمی دهيم به كشور مان توهین و گزندی رسد.

امسال شرایط جوی کوهها قدری متغییر شده  عموماً عصرها هوا خراب و بعضاً  بارش داریم از این رو باید سرپرستی تیم ها قبل از بروز مشکل نسبت به استقرار کمپ اقدام کنند. در محل های مناسب اقدام به برپایی کمپ نموده بساط ناهار  محیا می گردد. مشکل آب با خرید يك بیست لیتري به قيمت حدود ده هزار تومان مرتفع می گردد. بقولی زندگی شیرین می شود، عصر هنگام به نظاره خورشيد مي نشينيم كه آرام  در دشت سبز و پهن پایین با دلبر ی تمام از غرب می گریزد و تابلويي  افسانه ای پدید می آورد. می رود، و خيلي زود جاي خود را به مهتاب زیبا مي دهد، نکند ما دلتنگ شويم.

بوی چای خوشمزه با رایحه دل انگیز بهار به مشام می رسد که از همه دلچسب تر از سمت چادر ترک هاست که نمی شود از آن گذشت، خصوصاً كه دعوت از جانب دوستان قدیم باشد. و اما موضوعی مهم که بعضاً موجب درگیری تیم ها با محلی ها می شود قصه آب است آخر محلی ها  از زیر یخچال توسط شیلنگ آب را به این نقطه رسانده اند و آن را  در ظرف ریخته  به فروش می رسانند، که خیلی از تیم ها زیر بار نرفته، باعث درگیری می شود از طرفی باعث شده بعضی از تیم ها نیمه شب آب خود را توسط باز کردن بسط شیلنگ تاًمین کنند.

موضوع غريبي ديگر كه امسال راه انداخته اند شده پرداخت هر نفر 50 دلار است از بابت زباله كه مبلغ زيادي است و بدون حساب كتاب كه گرفته مي شود.

شب خوبی را همراه با عکاسی از زيبايي هاي بيكران به نيمه مي رسانيم، البته اين جداي از حمله وحشيانه باربران است به ما كه انگار فكر كرده اند ما به قصد بردن آب بلند شده ايم. ولي اينجا به قدري زيبا است كه به چيز ديگر فكر نمي كنيم تا لذت ديده هايمان از بين نرود، تا شادمان دگر روز را با شادی شروع کنیم

 پس از صرف صبحانه و تحویل بارها اطلاع دادند که باربر از بردن بار امتناع می ورزد، خوب این قصه درازی است که مرز نمی شناسد و نام آن سر گردنه است و شايد احتیاج یک طرفه اي که آنها احساس می کنند اگر بار را نیاورند کار ما مختل می شود از اين رو گربه رقصانی می کنند. و این آغاز درگیری است و طبق معمول دبه در آورن از سوی آنها و توهین به ملیت خوب ایرانیان که می شود گفت گناه عمده آن گردن تیم های است كه بي حساب كتاب به منطقه آمده این چنین میدانی را به آنها داده اند. طی تماس با مسئول شرکت تحت قرار داد بار را گذاشته راه می افتیم تا ایشان خود تکلیف ارسال بار را به كمپ دو روشن کند. كه مي كند. مسیر پاکوب ما را با صرف زمان چهار ساعت راهپیمایی به کمپ 2 ارتفاع 4200 متر می رساند. چند نفر از دوستان به علت مهار درگیری احتمالی در بالا به خاطر جای چادر بالا می روند که به آنها یک دستگاه بیسیم داده شده به منظور ارتباط بیشتر البته در مسیر وکلا تمام منطقه موبایل خط می دهد.

فقط مانده حالا تذکر دادن به حاج فتح ا... که آرام برود و او که دست بردار نیست و نفس همه را بریده که با تذکر زیاد بالاخره قضیه فیصله می یابد.کمپ دو محلی مشرف به دشت دوغوبایزید بر بلندای ابرها در زیر  یخچال قله محلی مناسب  که می توان ساعتها به نظاره ابر و باد و مه خورشید بنشینی و غرق در عالم رویا شویی،و روح و ذهنت را تا بیکران عالم پندار بکشانی و غرق دلتنگی عالم، از خورشید الهام گرفته با اندوخته های بس گران خود را مهیا سازی تا نیمه شب آماده صعود شوی و قبل از نفوذ سرما بر تن و جان کوله را آماده کرده با جا دادن عشق و همت در آن آماده حرکت شوی. پرس و جو و گرفتن احوال اعضاي تيم  به منظور مطمئن شدن از اینکه همه آماده صعود هستند تا عاشقانه به صعود بپردازند انجام شده بزودی تور چادر ها به تاریکی می گراید.

عموماٌ تیم ها نیمه شب اقدام به صعود می کنند تا زمان کافی برای بازگشت به پایین و احياناً هتل داشته باشند.نيمه شب  من و شب و ستاره با رویای دل انگیز صعود، با سوز شبانگاهی که هر دم آزار دهنده است. به نرمی گام برمی داریم و تن به شیب تند مسیر می دهیم که از لا بلای سنگها بالا می کشد. داشتن کفشهای ساق دار محکم می تواند از پیچ خوردن احتمالی هم از سرمای شب محافظت کند، چراغ های پیشانی در کنار نور افشانی ماه راه را بر ما می نمایاند و انگار وقتي مي بيند ما عزم صعود داريم به نرمي و آسه آسه از پس شهر بایین می کشد که می توان دزدانه آن را در فرم عکسی به یادگار برد.

    با چهار ساعتی راهپیمایی به استفبال صبح روشن می رویم خورشيد طلايي از شرق سوزان و از کنار آرارات کوچک عاشقانه سرک می کشد و برفهای سپيد كه ذرات برف نرم را با رنگهاي الوان با نسيمي ملايم به استقبال او مي فرستد. و گرما را به جان مي نشاند، ما را ترغيب براي انتهاي كار با رسيدن صبح به اول یخچال زیر قله می رسیم و لازم است خود را با وسایل فنی آماده نمود. داشتن یخ شکن شش شاخه و یا دوازده شاخه و کلنگ می تواند شما را با صعودی مطمئن رهسپار قله نماید. همچنین داشتن چند تکه طناب و یک حلقه طناب برای مواقعه ای که در منطقه باد و سرما حاکم است خالی از لطف نیست.

نگاه نگران مسير قله را مي كاود و نگراني را مي شود از درون چشمها يافت، آرارات بر خلاف اكثر قلل که قسمت نهايي به سختی راه می دهد، این قله ناز و سپید به آرامی ما را به خود می کشاند تا از فلاتی یخ زده با شیبی ملایم به زیر شیب اصلی رسید و به آرامي صعودی زیبا بر فراز 5160 متری آغری داغ قله مقدس ارامنه را در کارنامه خود به ثبت رساند و نمه اشکی به یاد دل دادگان و عاشقان این راه دراز فشاند. بايد ماند. مي مانيم و به یاد همه و براي همه عکس های زیبا مي گيريم.

 مناظر سمت ارمنستان سخت زيباست آرارات كوچك انگار در حال آتشفشان كردن است، و به اين كوه سركش فخر مي فروشد چاهی یخی روی قله به چشم می خورد با میله ای بلند با پرچمی نصب شده روی آن، رسیدن تیم های دیگر مجال را تنگ کرده باید بازگشت و این خوان گسترده را به دیگران سپرد.

 

                                     

 

 

مسیر بازگشت عموماً پر خطر تر از صعود است که وجود سنگهای غلطان احتیاط بیشتر می طلبد در یک آهنگ حرکت کردن، دو ساعتی طول می کشد تا به کمپ بازگشت و با خوردن تنقلاتی مفصل نیرو بازگشت را کسب کرد. دادن بار به قاطر که البته الاغ های وامانده ای بیش نیستند (هر حیوان سه روز در اختیار تیم خواهد بود که سه کوله را حمل می کند با دریافت مبلغ 150 میلیون لیر). می تواند از آسیب دیدن زانوان جلوگیری کند.در مسیر نمی شود از گرفتن گلهای زیبا چشم پوشید.

 

پیوسته خاطراتتان جاودانه باد

 

توضيح: شعرها از مجموعه شوكران و شكر شاعر نامی حسين منزوي می باشد.

يه دوستي گفت يعني شما هميشه صعود هاتون موفقه؟

 وقتي جواب منفي رو شنيد گفت اين چه كاريه اين همه تلاش و تقلا عاقبت هيچ!

 گفتم نه در اين هيچ خيلي چيزها نهفته است و به او اين شعر زير را دادم بخونه.  خوند و رفت فکر کنم به  جوابش رسید. و حالا دیدم با این تلاش دوستان در اون شب سرد برای صعود قله که می رفتیم، می ماندیم، ولی می رفتیم حکایت همین شعر است که تقدیم باد به خواهر خوانده دماوند آرارات و دیگر دوستان عزیز در این صعود به یاد ماندنی.

 

شعري از فريدون مشيري

كه سعي كرده است در اين شعر احساس

يك كوهنورد را كه به تنهايي به دماوند صعود كرده است بيان نمايد

 

نمي رسيدم و مي رفتم

سرم به سقف بلورين آسمان ميخورد.

صداي سرد نفسهاي برف مي آيد.

صداي گردش ارواح و چرخش افلاك

صداي بال ملائك، صداي حرف خدا.

صداي خسته من كه بي اميد به ديواره زمان ميخورد.

هنوز تا سر آن كوه سركشيده به ماه

هزار صخره تند و بلند فاصله بود.

صدائي از دل تاريك دره هاي كبود

مرا به نام صدا مي كرد.

نمي شنيدم و مي رفتم

 

تنم كه تاب گذشتن نداشت در مي ماند

دلم كه از همه كس مي گريخت مي آمد

دلي كه سنگ ستمهاي اين و آن ميخورد

گريز بود از اين غربت ملال گريز

از اين جهان كه در آن جهل داوري مي كرد

از اين هوا كه سموم هلاك مي آورد

از اين ستم كه بر اين خلق بينوا مي رفت

وزين نفاق كه خون برادران ميريخت

نمي رسيدم و ميرفتم

 

چنان رميده، چنان خشمگين.

چنان دلتنگ، كه بغض شعله ورم راه بر نفس مي بست.

گسسته بودم از هر چه تار و پودم را.

به اين هياهوي اندوهبار مي پيوست.

نمي رسيدم و مي رفتم

 

به اين اميد كه يكجا تمام روحم را

در آن طراوت بي انتها بيفشانم

به آن صداقت بي ادعا بپيوندم

فراز گردنه ها، صداي همهمه گنگ باد مي آيد

مرا به غربت صحراي ياد مي افكند

صداي شاعر در گوش من صدا مي كرد:

 

« بيا به كوه، به جنگل، به غار بگريزيم

كسي حريم موي سپيد تو را ندارد پاس

كسي كه دست تو را يك قدم بگيرد نيست.

و من كه ميروم از اين ديار خوشحالم!

چرا كه ديدگانم بعد از اين، به روي مردم نامهربان نمي افتد!»

 

لبالب از اندوه ـ چو رعد خنده زنان نعره مي زدم در كوه

گذشتم آخر از آن صخره هاي تند و بلند

رسيد پايم بر بام آن نهايت دور

سرم به سقف جهان مي خورد

به زير پايم در پرده هاي دود و غبار

شكوه پهنه گسترده زمين پيدا

نه سرخ و سبز چمن بود و ارغوان اي داد.

هزار زخم بر آن روي نازنين پيدا.

به جاي نغمه شادي، به جاي خنده مهر

به خانه خانة آن شعله هاي كين پيدا

غمي چو كوه به جانم فرود مي آمد.

غمي كه آتش آن مغز استخوان مي سوخت.

از آن ستيغ بلند، ستيزگاه بشر را نگاه مي كردم

سر گريستنم بود

هميشه در دلم اين آرزو كه از سر درد

چو كودكان بگذارم سري بداماني

به هاي هاي بگريم مگر كه سيل سرشك

برد ز راه سبكباري ام به ساماني

غريب، تنها، گريان ز پا در افتادم

شكفته روي سرم آسمان روشن و پاك

دگر نه آب نه آتش، نه خاك تنها باد

درفش سروري قله دماوند بود، كه با وزش بادها تكان مي خورد.

 

توضیح براي دوستاني كه قصد سفر دارند:

 

در صورت ثبت نام در تیم ها با قیمت کم توجه شود! که حتما مجوز هر نفر اخذ گردد که در صورت بروز حادثه تیم با مشکلات عدیده ای روبرو شد.(هیچ گرانی بی حکمت نیست، هیچ ارزانی بی علت نیست).

در صورت گرفتن قاطر مبلغ آن را در بازگشت حساب کنید

جهت اسکان کمپ یک حداقل هر نفر 3 لیتر آب ازشهر بالا ببرید (در کمپ دو آب محیا است)

داشتن کفش مناسب یک پوش ، یخ شکن، کلنگ، باتون، البسه مناسب، چراغ قوه و... ضروری است

داشتن کیسه ای مناسب جهت حمل بار ضروری است

داشتن دارو به اندازه نياز ضروری است(ترکیه هزینه دارو بالا است)

بعضا راهنما در شهر نفرات را به اينكه ابزار فني لازم نيست ترغيب مي كند كه نبايد توجه كرد.

 

 

                                                                                                                                                    مرداد 86

                                                                                                                                               حسن نجاریان

 

 

                                

 

       

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:37  توسط ح.نجاریان  |